سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

165

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

من توصيف كن ! ضرار گفت : مرا معذور بدار معاويه گفت : عذرت پذيرفته نيست - چند بار اين گفتگو رد و بدل شد - ضرار گفت : اما اكنون كه ناگزير از گفتنم ، پس به خدا سوگند كه او بسيار بزرگ و از هر جهت نيرومند بود ، سخن قاطع مىگفت و به عدل و داد حكم مىكرد ، از اطرافش علم و دانش مىجوشيد و حكمت پيرامون او را از هر سو گرفته بود . ( 1 ) از دنيا و شادابيها آن بيمناك و با شب و تاريكيهاى آن مأنوس بود . به خدا سوگند كه اشك چشمش فراوان و انديشه‌اش بسيار بود ، تأسف مىخورد و خود را مخاطب قرار مىداد ، از پوشيدنيها لباس كهنه مورد علاقه‌اش بود و از خوردنيها نان سبوس نگرفته . به خدا سوگند كه او چون فردى از ما بود وقتى چيزى مىپرسيديم جواب مىداد ؛ هرگاه نزد او مىآمديم او آغازگر سلام و كلام بود و هر وقت دعوتش مىكرديم نزد ما مىآمد ، ( 2 ) و به خدا سوگند با همه نزديكيش به ما از هيبتش توان سخن گفتن با او را نداشتيم و به خاطر ابهتش نمىتوانستيم سخن آغاز كنيم اگر لبخند مىزد چون مرواريد به رشته كشيده بود ، دينداران را بزرگ مىداشت و دوستدار مستمندان بود ، توانمند در باطل خود به او طمع نداشت و ناتوان از عدالت او نااميد نبود ، ( 3 ) خدا را گواه مىگيرم كه شبى او را در جايى ديدم عبادت مىكرد ، در آن هنگام كه شب پرده‌هاى تاريكى را گسترده بود و ستارگان ناپيدا بودند و او در محراب عبادتش ايستاده بود ، در حالى كه محاسنش را بر دست گرفته و چون مار گزيده ، به خود مىپيچيد و همچون شخص اندوه رسيده گريه مىكرد و گويى صداى او را مىشنوم كه مىگفت : « اى دنيا ! ديگرى را بفريب ! آيا خود را به من عرضه مىكنى ؟ يا مرا خواهانى ؟ زنهار ! زنهار ! كه من تو را سه بار طلاق گفته‌ام ديگر بازگشتى برايم نيست پس عمر تو كوتاه و زندگانى تو ناچيز و خطر تو بزرگ است ، آه از كمى توشه و درازى سفر و ترس و وحشت راه ! « 1 » » ( 4 ) ضرار مىگويد : معاويه پس از شنيدن اين سخنان اشك از چشمانش به محاسنش جارى شد و نمىتوانست خوددارى كند ، با آستينش اشكها را پاك كرد و گريه راه گلوى حاضران را گرفت آنگاه معاويه گفت : خدا ابو الحسن را بيامرزد ! به خدا سوگند همچنان بود

--> ( 1 ) سخنان امير المؤمنين ( ع ) با تفاوتهايى در بخش كلمات قصار نهج البلاغه ( صبحى صالحى حكمت 77 ) آمده است .